#باورم_شکست_پارت_487

سد مقاومتش شکست و اشک روی گونه اش روان شد. میان این همه آشفتگی، این جان گفتن ها عجیب به جانش می نشست.

- یلدا جان، آروم باش.
- من می ترسم.... من تمام عمرم ترسیدم.
- آروم خانم، آروم باش .
- میتونی بفهمی؟ میتونی بفهمی یه شب و در عرض چند دقیقه پدر و مادرت رو از دست دادن یعنی چی؟
لبخند هیستریکی زد و سرش را میان دستانش گرفت.

- البته که نمی فهمی؟ تمام عمر من با ترس لعنتی گذشت.
- ترس از چی؟
- ترس، ترس... من هنوز هم می ترسم امیرآراد.
- یادت هست گفتم من هستم؟ یادته یلدا؟
سرش را پایین انداخت.


romangram.com | @romangram_com