#باورم_شکست_پارت_483
- بفرمایید.
نگاهی به آپارتمان روبرویش انداخت و نگاه مرددش را به او داد. گفته بود اعتماد کن، اما ترس بیچاره اش کرده بود و دلش را آشوب.
با قدم های مردد پا به آپارتمان گذاشت. آپارتمان شیک و تمیز برایش پر از ترس و التهاب بود. وجودش را ترس و اضطراب گرفته بود، اما باز هم قیل و قال در مرامش نبود.
فشار امروز برایش زیادی بودو در آستانه ی فرو پاشی.
- بشین، من الان میام.
به سمت آشپزخانه رفت و دخترک ترس خورده را همانجا تنها گذاشت. به آشپزخانه رفت و دستش را لبه ی میز گذاشت و فشار وارد شده از ساعات قبل را با فشاری روی میز خارج کرد.
جانش بالا آمده بود از دیدن ترس رسوب کرده در چشمان به خون نشسته ی دخترک آرام این روزهایش. اما باید کاری می کرد.
به سمت یخچال رفت و لیوان شربتی ریخت و همراه بطری آب در سینی گذاشت و بیرون رفت.
- بخور. حالت رو بهتر می کنه.
- میشه من برم خونه؟
- می برمت ، نگران نباش. این شربت رو بخور.
- لطفا بذار من برم.
romangram.com | @romangram_com