#باورم_شکست_پارت_481
- با شما بودم.
- باید برم خونه، خسته ام.
- میدونم خسته ای، ولی بعد از حرف زدن میری خونه.
- من حرفی با تو ندارم.
جمله اش آنچنان بلند ادا شد که خودش را هم بهت زده شد.
خیره نگاهش کرد و بدون هیچ کلامی استارت زد و پایش را روی پدال گاز فشرد.
- معذرت میخوام، من این روزها حالم خوب نیست.
- ....
- من، من نمی خواستم داد بزنم.
- ....
انگشتانش را در هم پیچید و لعنتی ای نثار زبانش کرد که بی موقع باز شده بود. سرش را بالا آورد و محیط نا آشنا باعث شد کمی روی صندلی اش جابجا شود.
romangram.com | @romangram_com