#باورم_شکست_پارت_480

- می دونم چی گفتم، حالا بگو گریه برای چی؟
- حرفی ندارم.
- یلدا رو اعصاب من نرو. حرف بزن.
- قدرت تکلم من دست شما نیست.
پر دل و جرأت بودنش را قبلاً هم نشان داده بود ،اما نه در برابر او. ماشین را گوشه ی خیابان نسبتاً خلوتی پارک کرد و به سمتش چرخید.

- من رو یک دیکتاتور تصور کردی؟
- من همچین حرفی نزدم.
- اما حرفت این مفهوم رو داشت.
- ببخشید، منظورم این نبود.
صاف نگاهش کرد. اخمش زیادی تلخ بود. ابروهای گرده شده اش نشان از عصبی بودنش داشت.

- سرت رو بیار بالا ببینمت.
نشنیده بود یا خودش را به نشنیدن زده بود؟ تا به حال این رویش را ندیده بود.

romangram.com | @romangram_com