#باورم_شکست_پارت_476

- کمی استراحت کنید، من باید برم دانشگاه.
- خدا به همراهت.
دستش را در دست گرفت و بوسه ای روی دستش کاشت، کیفش را از روی تخت برداشت و از اتاق بیرون رفت.
درکه بست شد ،اولین قطره ی اشکش چکید. دلش تکه تکه شد از دردی که به جان فهیم افتاده بود. تا به حال این جور ندیده بودش. تنش نحیف و حالش زار شده بود. دل تکه شده اش را در دست گرفت و بی صدا از آنجا بیرون رفت.
دلش کمی خلوت و تنهایی می خواست. دلش کمی راحتی و زندگی بدون درد می خواست. تمام عمرش در التهاب از دست دادن گذشته بود. کابوس از دست دادن عزیزانش مانند بختک روی زندگی اش بود و طعم خوشی همیشه ته مزه ای تلخ داشت. زخم خورده بود و از ریسمان سیاه و سفید می ترسید.
صدای گوشی اش و اسم افتاده روی گوشی ،اشکش را بیشتر در آورد.

- سلام. بفرمایید.
- گریه کردی؟
دستش را جلوی دهانش گرفت و وارد محوطه ی باز بیمارستان شد.

- با تو هستم، کجا هستی؟
- من... من....
- آروم باش، فقط به من بگو کجا هستی؟

romangram.com | @romangram_com