#باورم_شکست_پارت_477

روی صندلی نشست و با کف دستش ،اشک روی صورتش را پاک کرد.

- چی باعث شده فکر کنی من آدم صبوری هستم؟
- م ... من...
- یلدا، فقط یک کلمه.
- بیمارستان.
گوشی را قطع کرد و صورتش را پشت دستانش پنهان کرد. شاید گریه کمی آرامش می کرد. لبخند مصنوعی این روزهایش عضلات صورتش را خسته کرده بود ،اما چاره ای نداشت. عادت به هیاهو هم نداشت.
پرنده ی خیالش به قدری شاخه به شاخه گشت تا مرور زمان را از یاد ببرد و در نهایت با صدایی به خودش آمد و تماس را برقرار کرد.
- یلدا، کجایی؟
- بیمارستان.
- کجا نشستی؟
- شما اومدی بیمارستان؟ مگه کلاس نداشتین؟
- یلدا، با اعصاب من بازی نکن، کجا نشستی؟
سرش را بالا آورد و با دیدنش ،دستی تکان داد و گوشی را قطع کرد. اینجا چه می کرد؟ مابین این همه بیچارگی و شلوغی سردرگمش کرده بود.

romangram.com | @romangram_com