#باورم_شکست_پارت_474
قاشق را به دستش داد و از تخت فاصله گرفت.
به سمت پنجره رفت و نگاهش را به باغ خزان زده ی بیمارستان داد. برگ ها ، تعدادی در آستانه ی به آغوش کشیدن زمین بودند و تعدادی هم به وصال رسیده بودند. حجم زرد و نارنجی نشسته پای درخت، منظره ای دلچسب را رقم زده بود.
ذهنش پر از اصطلاحات پزشکی شده بود که دکتر در عرض چند دقیقه به مغزش تزریق کرده بود و در نهایت...
گفته بود بیمار است و بغض کرده بود. گفته بود بیماری خطرناک است و بغضش محکم تر شده بود. گفته بود کار از کار گذشته و اشکش چکیده بود. گفته بود مهربانی و دیگر هیچ...
- یلدا، دایی خوبی؟
با گوشه ی شالش اشکش را گرفت و با لبخندی به سمتش چرخید.
- من خوبم دایی، کنار شما خوبم.
- ماشین آوردی؟ دیر وقت نرو خونه.
- شما نگران نباشید. سرتون درد نمی کنه؟
قاشق را در ظرف غذا گذاشت و دستمالی گوشه ی لبش کشید.
- درد من عمیق تر از این چیزهاست. سر درد خوب میشه اما...
romangram.com | @romangram_com