#باورم_شکست_پارت_460
- بهتری عمه؟ خدا بگم چکار نکنه این آقای دکتر رو. حیف داداش نذاشت برم اتاقش.
- من خوبم، نگران نباشید.
جرعه ای آب نوشید و دوباره دراز کشید. سرش سنگین بود و بدنش کرخت. گویی از جنگ برگشته بود و تاب نشستن را هم نداشت. چشم هایش را بست و در سکوت شنونده ی حرف های مونس و خان جون بود، اما تمام ذهنش گیر کلمه ی سرطان خون بود که گریبان فهیم را گرفته بود. قطره اشکی از چشمش چکید و از گونه اش سر خورد و خود را به بالش رساند و همانجا به خواب رفت.
*****************
تماس را قطع کرد و گوشی را روی مبل انداخت. کاش نیامده بود و در این شرایط گیر نمی کرد. فکر اینکه اینطور همه چیز به هم ریخته بود ،کلافه اش کرده بود.
romangram.com | @romangram_com