#باورم_شکست_پارت_458
گوشی را روی تخت گذاشت و به سمت در رفت.
- دایی فهیم به هوش اومدهف بپوش بریم.
بهتر از این هم می شد؟ شوک پشت شوک. هنوز از شوک پیام ارسالی در نیامده بود که خبر به هوش آمدن فهیم در بهت دیگر فرو بردش.
فکر و خیال را همانجا رها کرد و با تمام سرعتی که از خود سراغ داشت آماده شد و به سمت بیمارستان رفت.
- کی میاریدش تو بخش؟
- فعلاً نمیشه،علاوه بر اینکه بیماری سرطان خون در ایشون پیشرفت کرده، احتیاج به مراقب ویژه ای دارند.
دنیا همانجا ایستاد و تنها تکان خوردن لبهای دکتر را می دید. قدرت شنوایی اش از کار افتاده بود و نگاهش تار شده بود. قدرت تجزیه و تحلیل حرف های دکتر را پیدا نکرد و در عالم بی خبری فرو رفت.
- خان جون...
- جان خان جون؟
تا لب باز کند،جان داده بود. نفسش رفته بود و حالا با به هوش آمدن عزیز کرده اش برگشته بود. این دختر تمام دارایی اشان بود و جانشان به جانش بسته بود. اگر بلایی به سرش می آمد خدا می دانست چه بلایی سر آنها می آمد.
romangram.com | @romangram_com