#باورم_شکست_پارت_457
- همین که هستی کافیه.
سوار ماشین شد و آرزو را تا جایی رساند و خودش به سمت خانه رفت.
این چند روز از پشت شیشه دیده بودش ،آن هم میان آن همه سیم و لوله. چهره اش نحیف تر و لاغر تر از قبل شده بود. یادآوری چهره اش دلش را آشوب کرد و زیر لب مشغول خواندن دعا شد. همچنان امیدوار بود.
مدتی بود که خانه در سکوت فرو رفته بود و کسی حال و حوصله ی حرف زدن هم نداشت. این روزها بهترین خبری که شنیده بود، همان ازدواج امین و لیلی اش بود که با تماس پدر جان و اصرار بر نپذیرفتن های آقای احمدی قرار بود در تاریخ مقرر انجام گردد. از صمیم قلب برایشان خوشحال بود.
"امیدوارم آرزوی سلامتی در سفر رو بدرقه ی راهم کنی
سوغاتی فرنگ"
دستش را روی دهانش گذاشت و بدون حرکت به پیام ارسالی خیره شده بود.چمهایش روی صفحه می چرخید و ذهنش در حال پردازش که شماره اش را از کجا آورده بود؟
هر چه می جست ،کمتر پیدا می کرد. پیامش آن چنان غیر منتظره بود که از شوکش بیرون نیامده بود.
صدای در از عالم بهت بیرون کشاندش.
- یلدا ، بیداری؟
- ب... بله. پدر جون بفرمایید داخل.
romangram.com | @romangram_com