#باورم_شکست_پارت_456
لبخند کش آمده اش را از همین جا هم می توانست تصور کند. گفته بود از مکالمه اش با امیرآرمان خان محتشم و انگار از این مکالمه چیز هایی عایدش شده بود دلچسب.
- حالا زود نیست برای خیال پردازی؟
یلدای بلند و پر غضبش را نادیده گرفت و با خداحافظی کوتاهی ،تماس را قطع کرد. گوشی را روی میز گذاشت و دستی به صورتش کشید.حال و حوصله ی درست و حسابی برایش نمانده بود و در وضعیت بلاتکلیفی بسر می برد. از جایش برخاست و با شنیدن صدای بقیه به سمت آشپزخانه رفت.
- الان که استاد طاهری رفتن تکلیف ما چی میشه؟
- استاد جایگزین.
- من اصلاً نفهمیدم، این چرا یهو همه چیز رو رها کرد و رفت.
- به ما ارتباط پیدا نمی کنه.
- یلدا، تو همیشه من رو دچار عذاب وجدان می کنی. الان هم بریم تا آژانس سر نرسیده.
لبخندی به تعبیرش زد و دستش را کشید و به سمت بیرون برد. طبق گفته ی پدر جان ،آژانس امروز به سفر کاری می رفت و عملاً آژانسی درکار نبود؛ اما لزومی هم به دانستن آرزو نبود.
- از دایی فهیم چه خبر؟
- - چند روز گذشته ولی هیچ...
- توکل به خدا، ببخشید که این روزها من کمتر هستم.
romangram.com | @romangram_com