#باورم_شکست_پارت_450

لحظه ای نگاه از روبرو گرفت و نگاهش کرد.

- مزاحم نمیشم.
- چرا آخه؟
دستش که بالا رفت ،گوشه ی چشم امیرآراد از خنده جمع شد.

- قرار گذاشتم با خودم.
- چه قراری؟
- باید بگم یلدا؟
- خب می تونید نگید. یعنی در واقع به من مربوط نمیشه.
دست چپش را لبه ی پنجره گذاشت و با انگشت لبخندش را پنهان کرد.
- به موقع متوجه میشی.
- ببخشید من نباید می پرسیدم.
- موردی نیست. دیر یا زود متوجه میشی.

romangram.com | @romangram_com