#باورم_شکست_پارت_446
- شما تشریف داشته باشید، عرضی دارم خدمتتون.
خیره نگاهش کرد و منتظر ماند.
- یلدا شما با استاد برو. من برم خدانگهدار.
- آرزو...
دستی برایش بلند کرد و همان جا تنهایش گذاشت. قطعاً اگر آرزو مقابلش بود ...
- یلدا...
- استاد؟!
در جلو را باز کرد و منتظر نگاهش کرد.
- سوار شو لطفاً و کمربندت رو هم ببند؛ بد جایی پارک کردم.
نگاهش سخت و نفوذ ناپذیر بود، پس بدون هیچ مقاومتی سوار شد. اما در ذهنش خط و نشان می کشید برای آرزو که به راحتی تنهایش گذاشته بود، آن هم با آن لبخند مرموز.
romangram.com | @romangram_com