#باورم_شکست_پارت_447

- خودت خوبی؟
- ممنون، خوبم.
- سرت درد نمی کنه؟
زیادی سؤال می پرسید یا اینطور احساس می کرد؟ جواب ندادن هم که در قاموسش جایی نداشت.

- من خوبم. بیشتر نگران دایی هستم.
- نگران نباش. مطمئنم که به هوش میان.
- این نصف ماجراست. من هنوز نمی دونم بیماری دایی چی هست.
- می خوای من با پدر جون صحبت کنم.
نگاه از بیرون گرفت و خیره به نیمرخش نگاه کرد، ذهنش پی بیماری فهیم بود .

- وقت برای دیدن من هست. جوابم رو ندادی یلدا خانم.
- جواب چی؟
لبخندی کم رنگ روی لبش جای گرفت.

romangram.com | @romangram_com