#باورم_شکست_پارت_442


- خبری نشد امروز؟
- صبح که رفتیم بیمارستان دکتر کمی امیدوارتر بود.
- خدا رو شکر. امیدوارم زودتر به هوش بیاد. ازبیماریش چیزی نگفتند.
- پدر جون می دونه ،اما من نمی دونم؛ یعنی نگفت.
سری به علامت فهمیدن تکان داد و ادامه ی گفتگویشان با آمدن استاد قطع شد.

- ماشین هم که نیاوردی؟
- عمه مونس نذاشت. میگه با یاد خدا زنده ای، لازم نکرده رانندگی کنی؟
- آخ آخ از این عمه مونس. یلدا آخر تعریف نکرد؟
دنبال ارتباط حرفش با حرف آرزو می گشت. اصولاً استاد این جور حرف زدن ها بی ربط بود. آرزو بود دیگر.
- حالا نمی خواد فکر کنی. بریم ایستگاه مترو.
- چرا مترو، بفرمایید بنده در خدمتم.
سرشان به سمت عقب چرخید .

romangram.com | @romangram_com