#باورم_شکست_پارت_441
گوشی را پایین آورد و روی میز گذاشت.
تماس می گرفت؟ از کجا؟
انتظارش طولی نکشید و شماره ای ناشناس روی صفحه نقش بست
- ببخشید بابا جان، گوشی من در حال خاموش شدن بود . با گوشی یلدا زنگ زدم.
- ببخشید مزاحمتون شدم.
- لطف بوده، ما بین این همه درگیری به یاد ما هستی. ما داریم بر می گردیم خونه.
دستی به موهایش کشید.
- کاری باشه در خدمتم. اگر اجازه بدید خوشحال میشم.
- فعلا کاری از دستمون ساخته نیست. البته دکتر امروز امیدوار تر بود.
- خدا رو شکر. من مزاحمتون نمی شم. خدانگهدار.
تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت. کارهایش کم بود فکر و خیال این دختر هم اضافه شده بود. با جان و دل پذیرا بود ،اما نگرانی اش برای خودش هم عجیب بود. اما نه ایده ای داشت و نه می خواست به چرایش فکر کند.
شماره ی یلدا را ذخیره کرد، کیفش را برداشت و به سمت بیمارستان رفت. این پروژه باید به نحو احسن انجام می شد .
*************
romangram.com | @romangram_com