#باورم_شکست_پارت_440
- الان مسئله من نیستم. شما هم بهتره قبل از اینکه پا روی حرمت ها بگذار،م خودتون تشریف ببرید.
محکم بودن کلامش گویا بود و جایی برای حرف باقی نمی گذاشت. تصمیمش را گرفته بود و شیدا باید می رفت.
- امیدوارم به درک واصل شی.
پایش را محکم بر زمین کوبید و از اتاق خارج شد.
اعتماد به نفسش ستودنی بود. اگر با چشم خودش ندیده بود، امکان ذره ای شک به خودش راه دهد، اما حالا که همه چیز معلوم بود، بهتر بود بدون تعلل تکلیف را مشخص می کرد. رفتن شیدا کمی از بار ذهنی اش کاست و حالا می توانست با تمرکز بیشری به کارهایش برسد.
- سلام. خوبی مهندس؟
- سلام از بنده ست. خوب هستید؟ مزاحم شدم.
- اختیار داری بابا. مشکلی پیش اومده؟ کارها پیش میره؟
- بله، نگران نباشید . خبری از دایی یلدا خانم نشده؟
- متأسفانه تغییری حاصل نشده.
- بیمارستان هستید؟
- گوشی من داره خاموش میشه؛ من الان تماس می گیرم.
romangram.com | @romangram_com