#باورم_شکست_پارت_431

- پدر جونت یک چیزهایی گفت، اما...
- کاش به هوش بیاد و من بتونم باهاش حرف بزنم.
- به هوش میاد عزیزم. توکل بر خدا، من نذر کردم
- خان جون، چرا خانواده ی مادرم انقدر تنها بودند؟
نفس را بیرون داد و انگشتانش را در موهای دخترک رقصاند. سینه اش فشرده شد از عجز کلامش.

- خیلی ها تنها هستند. خود ما خیلی شلوغیم؟
- من از تنهایی بدم میاد خان جون.
- ان شاء الله وقتی که ازدواج کردی حسابی دورت رو شلوغ کن.
خان جون بی رمقش ،لبخندی تلخ را روی لبش نشاند.

- آقا جون و خانم جون که زود رفتند. همین دایی فهیم مونده بود اون هم که...
- صبور باش ،اتفاقی نیفتاده.
پرنده ی خیالش به آنی پرید و سالیان گذشته را مقابلش تصویر کرد. دردی که بعد از مرگ فهیمه، حاج صادق را ذره ذره نابود کرد. غم و غصه ای که به جان فاطمه خانم افتاده بود و روز به روز از پای انداخته بودشان.

romangram.com | @romangram_com