#باورم_شکست_پارت_430
- خوابید؟
- چه خوابی مونس؟ هی می پره
- الله اکبر، این چه مصیبتی بود؟
- تقدیر از اول نوشته شده، مشیت خداست.
سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت. شاید یک سوپ گرم حالش را بهتر می کرد. کاری از کسی بر نمی آمد به غیر از دعا
- سلام، خبری از بیمارستان نشد؟
- نه، مادر جون بیا اینجا بشین.
آرام به سمت مبل رفت و کنارش نشست. ذهن خسته اش پی ذره ای سکون بود. هنوز معمای بیماری اش حل نشده بود، با آن حال روی تخت افتاده بود.
- خان جون؟
- جون خان جون؟
دستش را کشید و سرش را روی پایش گذاشت. چند وقتی بود درد دل نکرده بودند.
- دایی فهیم مریضه.
romangram.com | @romangram_com