#باورم_شکست_پارت_432
فهیمه عزیزشان بود. رفتنش کمر شکست و مو سفید کرد. دختر دردانه ی حاج صادق بود و تربیت شده ی فاطمه . امان از زمانه... امان
- یلدا عمه بلند شو این سوپ رو بخور.
از جایش برخاست و صاف نشست. موهایش را دور دستش جمع کرد و بالای سرش بست.
- سلام عمه. میل ندارم.
- پاشو، میدونی که حریف من نمی شی.
- باور کنید میل ندارم؛ دلم آشوبه.
- شما غذا نخوری دایی خوب میشه؟ باید جون داشته باشی فردا پس فردا ازش مراقبت کنی یا نه؟
خب ، رسم و رسوم آچمز کردن را که بلد باشی ،می شوی مونس. زیاد تلاش نمی کرد. دو کلمه درست و درمان پیدا می کرد و با آن در موقعیت بسته قرارت می داد.
از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه روان شد.
romangram.com | @romangram_com