#باورم_شکست_پارت_427


- وقتی تعداد افراد زندگی ات انگشت شمار باشند، باید مثل من بترسی.
- ترس؟ یلدا نترس. تو تنها نیستی.
سرش را بالا آورد و نگاهش کرد.

- من برم ببینم پدر جونت چی گفت با این آقای دکتر.
با صدای آرزو ريالسرش را بالا آورد و نگاهش کرد و سری از روی فهمیدن تکان داد.
- یلدا متوجه شدی؟
- میشه من رو به اسم صدا نزنید؟
- نه، نمیشه..
خب، حالا وقت مناسبی برای چانه زدن بود یا نبود؟ اصلاً زمان خوبی را انتخاب نکرده بود این استاد جوان.

- لطفاً، الان موقع بحث کردن نیست.
- یلدا، حواست با من هست.

romangram.com | @romangram_com