#باورم_شکست_پارت_425
- دکترريال لطفاً
- ببینید، ایشون فعلاً در شرایط بحران هستند و ممکنه...
- ممکن هست به هوش نیان؟
- متأسفانه.
دستهایی از نقش بر زمین شدن نجاتش داد و روی صندلی نشاندش. گیج و گنگ سرش را تکان می داد و قدرت تکلمش گویی پرواز کرده بود.
بطری آب که جلوش قرار گرفت ،نگاه نگران آرزو اشکش را جاری کرد.
درسته که کنارش نبود ،اما دوستش داشت. درسته که زیاد نمی دیدش، اما دوستش داشت. فهیم با همه ایراداتش برایش چیز دیگری بود.
- اگر دایی چیزیش بشه من چکار کنم؟
نفسش را کلافه بیرون داد و دستش را روی صورتش کشید. اگر نزدیکش نایستاده بود و نگرفته بودش ،قطعاً محکم به زمین خورده بود. تصورش هم خوشایند نبود.
از کی و کجا این همه پر رنگ شده بود؟ یلدا ... از کی و کجا کنج ذهن نشست و قصد کوچ نکرد. نرم آمد و گوشه ای نشست و مهمان ذهن و دلش شد.
روی دو پا روبرویش نشست .
- یلدا خانم، آب بخورید بعداً صحبت می کنید. حال پدر جونتون هم تعریفی نداره.
romangram.com | @romangram_com