#باورم_شکست_پارت_424

سرش با تأخیر چرخید و با دیدنش صاف نشست. اینجا چه می کرد؟ از کجا فهمیده بود؟

- سلام استاد. شما؟اینجا؟
- شما خوبی؟ امیدوارم که خطری نباشه.
- ممنون استاد.
با این حال زار همین را کم داشت. از کجا فهمیده بودند؟ با باز شدن در اتاق عمل ،انتظارش به سر آمد و از جایش برخاست.


- چی شد آقای دکتر؟
- شما پدرشون هستید؟
- نه، اما با پسر خودم فرقی نداره.
- ضربه ای که به سرشون خورده شدید بوده و متأسفانه ممکنه...
جلوتر رفت. باید می پرسید یا نه؟ دایی فهیم بود. حالا بین مرگ و زندگی دست و پا می زد.


romangram.com | @romangram_com