#باورم_شکست_پارت_423

خودش اینجا بود و تمام فکرش در اتاق عمل. زیر لب دعا می خواند. زیاد طول نکشیده بود؟ به خدا که زیاد بود. دلش شور می زد ،اما چاره ای هم نداشت.

- آرزو پاشو برو خونه.
- تنهات نمی ذارم، تو راه به مامانم زنگ زدم.
سرش را به دیوار تکیه داد و غرق در افکارش شد.

- دایی فهیم قربونت بره، این عروسک رو نمیخوای؟
- نه، مامان فهیمه گفته برام میاره.چرا مامانم نیومده دایی؟
- منو عصبانی نکن یلدا.
- من مامانم رو میخوام.
- نیست.
نیست محکمش همچنان در گوشش بود. هیچ وقت هم فراموش نکرد.

- سلام.

romangram.com | @romangram_com