#باورم_شکست_پارت_420

- دایی یلدا تصادف کرده. من زنگ زدم بهش، عمه مونس جواب داد. آدرس گرفتم تا برم پیشش.
- یلدا حالش خوبه؟ با داییش بوده؟
از کی تا حالا خانم تابان یلدا شده بود و او بی خبر بود؟ ابروهایش بالا رفت و چشمهایش که ریز شد، امیرآراد برگشت و صاف نشست.

- نگفتید خانم احمدی؟
- یلدا خوبه.
نفسش که به راحتی بالا آمد ، اسم بیمارستان را پرسید و پایش را روی پدال گاز فشرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد.

- شما چیزیتون نشد؟
- نه، نه . خوبم. آهن که نبود.
لبخندی روی لب امیرآرمان نشست و به سمت جلو برگشت. همین که آه و ناله نمی کرد خوب بود. می شد یک حساب هایی کرد. هر چند کارش از این حرف ها گذشته بود و دلش ..
دستش را لبه ی پنجره گذاشت و در سکوت به بیرون خیره شد.

- شما از کجا فهمیدی؟

romangram.com | @romangram_com