#باورم_شکست_پارت_418

سرش را بالا آورد و امیرآرمان محتشم را مقابلش دید. این دیگر اینجا چه می کرد؟ همین را کم داشت. بهتر بود خودش را زودتر می رساند و از خیر رساندنش به بیمارستان به دست مبارک سوغاتی فاکتور می گرفت.

- استاد من خودم میرم ، مزاحمتون نمیشم.
- مزاحم نیستید.
لحنش عوض نشده بود؟ اصلاً چرا باید با او می رفت؟ هر جور فکر می کرد جور در نمی آمد.


- ببخشید استاد، با اجازه.
- خانم احمدی...
چنان کوبنده نامش را خواند که قدم از قدم برنداشته، سر جایش میخکوب شد.

- امیرآرمان سوار شو. شما هم بفرمایید سرکار خانم.
مستأصل سر جایش ایستاده بود که با صدای امیرآرمان به خودش آمد.


romangram.com | @romangram_com