#باورم_شکست_پارت_416

- پدر جون...
اشک هایش ریز ریز و بی صدا پایین می آمدند. کاری از دستش بر نمی آمد. دوستش داشت. فهیم تمام عمرش برای هر چه وقت نداشت ،برای یلدا وقت داشت. مرد تنهایی که هیچ وقت اثری از خوشحالی در او عیان نشد.
گفته بود یلدا را به قدر جانش دوست دارد و تمام زندگی اش است. تنها یادگار خواهر از دست رفته اش .

- الهم صلی علی محمد و آل محمد.
- چی شده آرزو خانم.
- س... سلام مونس جون.
- سلام به روی ماهت، خوبی؟
- ممنون. یلدا نیست مگه؟
نفس را بیرون فرستاد و دستش را لبه ی تخت گذاشت و روی تخت نشست.

- چی بگم مادر، دایی یلدا تصادف کرده، الان هم با محمود رفتند بیمارستان. این بچه هم گوشی رو یادش رفت ببره.
"ای وای" بلندش مونس را چند سانتی از جا پراند و امیرآراد را کمی کنجکاو کرد
یلدا؟ امروز هم که نیامده بود و حالا آرزو ی گوشی به دست روبرویش ایستاده بود و" ای وای" بلندی سر داده بود. منتظر،گوشه ای ایستاد تا مکالمه اش تمام شود.

romangram.com | @romangram_com