#باورم_شکست_پارت_414

چیزی بود، اما چه را نمی دانست. همین دو روز پیش بود که دیده بودش ؛آن هم با آن حال زار. دلش کنده می شد از دیدنش، اما دل ندیدن هم نداشت.کاش حداقل می فهمید چه اتفاقی افتاده.
دلش مثل سیر و سرکه می جوشید و آرام و قرار نداشت. تا بیمارستان نزدیک بود ده بار تصادف کند. اگر هشدارهای محمود خان نبود قطعاً خودش هم به عاقبت فهیم دچار می شد.
با تمام دلشوره و استرس بالاخره به بیمارستان رسید. ماشین را در پارکینگ پارک کرد و به سمت ورودی بیمارستان رفت.

- آقای تابان.
سرش به سمت مردی برگشت که با وضعی آشفته و سری باند پیچ شده کنار دیوار ایستاده بود.

- سلام. خدا بد نده.
- سلام از ماست، اتفاق میفته دیگه.
- فهیم کجاست؟
نگاهش به یلدای مضطرب افتاد که خیره به دهانش بود و منتظر کلمات.

- میشه تنها صحبت کنیم؟
- لطفاً بگید. من نگران دایی فهیم هستم.

romangram.com | @romangram_com