#باورم_شکست_پارت_413
- دایی فهیم کمی حالش خوب نیست ،بردنش بیمارستان.
گفته بود حالش بد است دیگر، نگفته بود؟
- چی شده پدر جون؟ تو رو خدا به من بگین، تا برسم بیمارستان دیوانه می شم.
- تصادف کرده.
این تصادف های لعنتی چرا دست از سرشان بر نمی داشت. قرار بود باز هم تصادف عزیزی را بگیرد. آشفته و سراسیمه آماده شد و از اتاق بیرون رفت.
- آروم تر بابا.
- پدر جون گفتم بهتون، نگفتم؟
دستش را لبه ی پنجره گذاشت و سری به تأیید حرفش تکان داد.
- اینقدر ضعیف شده بود که من می ترسیدم. حالا هم که این تصادف.
- توکل کن ، چیزی نیست.
romangram.com | @romangram_com