#باورم_شکست_پارت_412

روی تخت دراز کشید و کش و قوسی به بدنش داد. خستگی جسمش را که فاکتور می گرفت ،تنش ذهنی اش بیداد می کرد. چهره ی بهت زده یلدا و طاهری تمام مدت روبرویش بود .به رغم اینکه معتقد بود نباید در امور دیگران دخالت کرد ،این دفعه را به خودش آوانس داد و وارد شد. پای یلدا میان بود و نامی که از دهان طاهری بیرون آمده بود ،آن هم بدون هیچ پسوند و پیشوندی.
توضیح نمی خواست ، هدفش تعیین خط قرمز بود که این مهم به خوبی انجام شد و بدون هیچ کلام اضافه ای از دفترش بیرون زده بود.
یلدا خط قرمزش شده بود . محال بود بگذارد اتفاقات علی رغم میلش بیفتند.





- یلدا، لباس بپوش بریم جایی.
سرش بالا آمد و منتظر نگاهش کرد.

- کجا پدر جون؟
- میگم بهت بابا.
چطور می گفت؟ خودش هم در چگونه گفتنش مانده بود. من من کنان لب باز کرد

romangram.com | @romangram_com