#باورم_شکست_پارت_410

خداحافظی کرد و به سمت یلدا قدم تند کرد.


ذهنش درگیر حرفهایش بود که با طمأنینه و آرامش ،ریز ریز به مغزش تزریق می کرد. نه نقد ، نه قضاوت.
کنترل بر روی خود را خوب بلد بود. گویی آموزش دیده بود که بر اوضاع مسلط باشد.حتی عصبانیتش هم با اتیکت بود.
نگاهش تا قاب عکس کشیده شد و آه حسرتی از نبودنشان کشید. چرا باید می رفتند و هیچ وقت باز نگردند. دلش تنگ بود. دلتنگ تمام پدرانه های علی و مادرانه های فهیمه. دلتنگ شانه های مادری که از داشته و نداشته اش واگویه کند. خان جون، خان جون بود و فهیمه هم فهیمه.اما دریغ از نبودن ها...
خستگی ذهنی امروز زیادی بود برایش، چشمهایش را بست و خود را به دست خواب سپرد .
******************
- امروز تونستی حرفی بزنی؟
- نه دقیقاً.
- موقعیت خود به خود بوجود آمده را از دست دادی؟
- شما کلاسهایی توجیهی تون با موفقیت برگذار شد؟
لبخندی روی لبش نشست.


romangram.com | @romangram_com