#باورم_شکست_پارت_409
- همین که من می دونم کافی نیست جناب محتشم؟
- گمان نکنم. آدمی از دو دقیقه بعد خبر نداره.
- دو دقیقه دیگه اگر برادر شما اجازه بفرمایند ما میریم سر خونه و زندگیمون.
- اون هم میریم. عجله که هست اما من صبورم.
متعجب نگاهش کرد و با بالا و پایین کردن جمله اش و لبخند کش آمده ی امیرآرمان ،سکوت را بر هر حرفی ترجیح داد . بی شک امیرآرمان محتشم دیوانه شده بود. صبر چه؟
- متوجه شدی خانم؟
- بله استاد، در هر حال ممنون.
- امیرآراد، فقط امیر آراد.
لبخندی به اصرارش زد و سری تکان داد و سوار ماشین شد و امیرآراد هم به سمت ماشین رفت.
- من از حضورتون عذر می خوام سرکار خانم.
- خواهش می کنم استاد . با اجازه اتون.
- تمنا می کنم.
romangram.com | @romangram_com