#باورم_شکست_پارت_405
- بیرون منتظرم باش لطفاً.
دستش کشیده شد و به سمت بیرون رفت ،اما فکر و دلش همانجا ماند.
- وای یلدا، بحثشون نشه.
خیره به روبرویش نشسته بود و توان حرکت دادن ماشین را نداشت ، بغض چنگ انداخته به گلویش رهایش نمی کرد.
شیشه را پایین داد تا کمی هوای تازه هوش و حواسش را سر جایش بیاورد.
- سلام، خوب هستین؟
همین را کم داشت. امیرآرمان بود دیگر؟ اینجا چه می کرد؟
از ماشین پیاده نشده بود که امیرآراد روبرویش قد علم کرد.
- امیرآرمان تو ماشین من باش. میام الان . خانم احمدی میشه چند لحظه منتظر بمونید؟
با اشاره ی دست امیرآرمان، آرزو هم به راه افتاد و یلدا را تنها گذاشت.
romangram.com | @romangram_com