#باورم_شکست_پارت_406
- خوبی؟
سر در گم سرش را بالا آورد و خیره نگاهش کرد.
- با شما هستم
- من ؟
- بغض نکن .
بغضش برای چه بود؟ مگر چیزی گفته بود که دلش بشکند و بغض بیخ گلویش را بچسبد؟
- یلدا لطفاً...
سرش به همان سرعت که پایین افتاده بود بالا آمد و نگاهشان در هم گره خورد.
- استاد من واقعاً ، نمیدونم چطور بگم. موضوع اون چیزی...
- من قضاوت نکردم.
- عصبانیت شما بی مورد بود. من میتونم از خودم نگهداری کنم.
romangram.com | @romangram_com