#باورم_شکست_پارت_404

- روز بخیر استاد.
- یلدا...
تیز نگاهش کرد و بدون لحظه ای تعلل با قدمهای بلند از آنجا بیرون رفت.

- چی شده خانم احمدی؟
- وای استاد، دلم ریخت.
اینجا چرا ایستاده بود؟ آن هم تنها. مگر همیشه با هم نبودند؟ یلدا کجا مانده بود؟ سؤالاتش تمام نشده بود که در اتاق باز شد

- یلدا لطفاً، باید توضیح بدم.
زمان و مکان ایستاد. هر چهار نفر در بهت اما هر کدام به نحوی.

- شما بفرمایید خانم ها.
خشمگین که نبود؟ صدایش لرزش داشت و گره ی ابروهایش نوید عصبانیتی سخت را می داد.
آرام به سمت یلدا رفت و زمزمه کرد

romangram.com | @romangram_com