#باورم_شکست_پارت_391

- شام که با ما هستی؟
- اجازه بدید برگردم هتل ممنون میشم. کمی خسته هستم.
سری به علامت تأیید تکان داد و اصرار بیشتری نکرد.

- پس برسونمت هتل.
- من رو به یک فنجان چای مهمان کنید و زنگ بزنید آژانس کفایت می کنه.
خنده ای کرد و دستش را روی شانه اش گذاشت و به سمت داخل کشاندش .
- چای تون آماده ست
- بله که آماده ست پدر جو...
بی حواسی که شاخ و دم نداشت. پیری بود و هزار درد سر.
یلدای بی خبر از عالم با آن هیبت و امیرآراد بهت زده حاصل بی حواسی محمود خان شد. یکی را پر از شرمندگی و یکی را پر از خیال.

"وای" بلندی گفت و در چشم به هم زدنی از مقابل نگاه بهت زده اش غیب شد.
خب ، بهترین حالت ممکن بی تفاوتی بود. اما مگر این کمند بلند از جلو چشمهایش کنار می رفت.

romangram.com | @romangram_com