#باورم_شکست_پارت_386
- هر طور صلاح می دونید.
نگاه خیره ی محبی روی یلدا را که دید ،گره ی ابرویش در هم رفت و دستی به شانه اش زد.
- مهندس ،بفرمایید.
محبی دست و پایش را جمع کرد و به سمتش آمد.
تمام مدت نگاهش پی محبی بود که مبادا روی یلدا بماند. تا بحال ندیده بود در محیط کار نگاه خیره روی کسی داشته باشد حالا امروز...
در ماشین نشسته بود و تماشا می کرد. چند سال دیگر که درسش تمام می شد می توانست در پروژهایی این چنینی شرکت کند و تجربه کسب کند.
دنیایش معماری بود و معماری. از وقتی خودش را شناخته بود دلش خواسته بود یک روز همینی شود که امروز بود. در برابر اصرار های مونس کار این رشته چنین است و چنان هم مقاومت کرده بود و حرفش را به کرسی نشانده بود.
از ماشین پیاده شد و به سمتشان رفت.
- خب مهندس، حالا از همین امروز من اینجا بمونم.
- به زحمت برگشتن نمی ارزه. همین چند روز که اینجا هستم تمام کارها رو هماهنگ میکنم و ترتیب استقرار شما هم داده میشه.
romangram.com | @romangram_com