#باورم_شکست_پارت_385
از تکان ماشین چشمهایش را باز کرد و نگاهش در آیینه به دو نگاه سیاه خیره افتاد. این روزها احساس می کرد این استاد محترم تغییر کرده یا اینکه دچار توهم شده بود؟
نگاهش از آینه روی یلدا نشست. به جز چند جواب کوتاه در برابر سؤالات محمود خان سکوت کرده بود و گاهی هم از آینه نیم نگاهی به یلدا انداخته بود.
ساکت بود و حتی چشمهایش را هم باز نکرده بود. هر چه بیشتر می دید ،بیشتر فکر می کرد. کم کم فضای ذهنش را اشغال می کرد ،بی آنکه بخواهد.
- مهندس، بچه ها رو برسون خونه ی آقای امیری ،بعد ما بریم برای زمین.
- پدر جون میشه منم بیام؟
از روی شانه نگاهش کرد که منتظر جواب بود.
- چرا نمیشه؟ بالاخره فردا پس فردا کارت همینه دیگه.
- ممنون پدر جون.
مونس و خان جون که پیاده شدند، مهندس محبی هم از راه رسید و از ماشین پیاده شد.
- با یک ماشین بریم بهتر نیست؟
romangram.com | @romangram_com