#باورم_شکست_پارت_384
- خوبم، امیر آراد برگشتی صحبت دارم .
- در چه مورد؟
- این چند وقت ،ذهنم رو مسئله ای درگیر کرده. میخوام کمکم کنی.
خب امشب بعد از شنیدن خبر های نه چندان خوب از خانه ی تابان ها ،گره ی کور دیگری قرار بود اضافه شود، آن هم کشف رمز کردن حرف های امیر آرمان.
- چشم، برسم صحبت می کنیم.
- ممنون. شب بخیر.
گوشی را روی میز گذاشت و روی تخت دراز کشید. دستش را زیر سرش گذاشت و چشمهایش را روی هم گذاشت.
قیافه ی عصبانی اش تا آخر شب دیدنی بود. هر چه کرده بود نتوانسته بود از نگاه های ریز بگذرد و نگاهش نکند.
یلدا...
شنونده بود مگر در مواقع لزوم که واقعا باید حرفی میزد. آرام بود و خود دار. عادت به فکر کردن در مورد کسی نداشت ؛اما یلدا انگار چیز دیگری بود.
نفسش را بیرون داد و ترجیح داد خواب از این همهمه ی ذهنی نجاتش دهد.
از وقتی سوار شده بود، چشمهایش را بسته بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود.صبح زود به حرم رفته بودند و زیارت ،کمی حس و حالشان را بهتر کرده بود. حال و هوای حرم و دیدن گنبد طلایی ،آن هم بعد از یک سال ،برایش چیزی نداشت به جز آرامش.
romangram.com | @romangram_com