#باورم_شکست_پارت_383
- یلدا، احساس می کنم چیزی شده.
- نه عمه مونس، چیز مهمی نیست.
- پس چیزی هست، اما مهم نیست.
سری به علامت نه بالا داد و مشغول جمع کردن وسایل شد.
شب از نیمه گذشته بود و دریغ از خواب. ذهنش در همان راهرو گیر کرده بود.
گفته بود عطر نزده تا سر دردش بهتر شود؟
گفته بود چرا ببخشم؟ چه را ببخشم؟
گفته بود یلدا...
دست به دست می شد و خوابی در کار نبود. شالش را از لبه ی تخت برداشت و در مشتش گرفت. از جایش بلند شد و روی تخت نشست. کاش ذهنش آرام می گرفت.
*************
- پس امشب مهمان بودی؟
- آره، تو خوبی؟
romangram.com | @romangram_com