#باورم_شکست_پارت_382


- یلدا ، مادر شامت رو درست نخوردی.
- دست شما درد نکنه ، سرم...
نگاه تیز مونس چرخید و چرخید و روی صورت رنگ پریده اش نشست. یک چیزی شده بود دیگر. خدا رحم کند که این مثل قصه مولودی دیر نشود.

- جناب تابان اگر حالشون مساعد نیست بریم بیمارستان.
- آره بابا؟
نگاه خیره اش را نادیده گرفت و از جا بلند شد.

- نه پدر جون ،من خوبم.
ظرفی را برداشت و زیر نگاه خیره ی مونس و چشمهای خندان امیرآراد به سمت آشپزخانه رفت.
پایش به تهران می رسید از خجالت آرزو در می آمد. دختره ی....



romangram.com | @romangram_com