#باورم_شکست_پارت_381
نگاه سردرگمش را که دید، لبخندی زد و از کنارش گذشت.
- یلدا، چرا اینجا نشستی؟
- میام عمه مونس.
- چیزی شده؟
از جایش بلند شد و دستش را دور بازوی مونس حلقه کرد و تمام قوایش را بکار برد و لبخندی روی لبش نشاند و با مونس به سمت سالن رفت.
- یلدا، مادر جون خوبی؟
- خوبم خان جون. داشتم با آرزو حرف می زدم ،ببخشید دیر شد.
قاشقی سوپ به سمت دهانش برد و لبخندش را به همراه سوپ پایین داد. کبوتر اسیر شده خوب بلد بود آرام باشد. این دختر بی نظیر بود.
- دست شما درد نکنه، حسابی من رو شرمنده کردید.
- نوش جانت مادر جون.
گوشه ی لبش را پاک کرد و لیوان آب را نوشید و روی میز گذاشت.
romangram.com | @romangram_com