#باورم_شکست_پارت_380

- یلدا...
چشمهایش را بست و صاف سر جایش ایستاد. هنوز از خجالت سوغاتی گفتنش در نیامده ،شوک به نام خوانده شدنش بیچاره اش کرد. گویی قصد جان کرده بود.
یلداريال آن هم استاد محتشم؟ جان داد تا سرش را بالا بیاورد اما...

- من امیرآراد هستم. فقط امیر آراد.
- متوجه هستم.
- امیدوارم متوجه شده باشی یلدا خانم.
سرش که بالا آمد، نگاهش اسیرچشمهایی شد که در خونسردی و بدون ذره ای خشم نگاهش می کرد.
شوخی بود دیگر...

- من واقعاً متوجه ی حضورتون نشدم. آخه بوی عطر....
دستش جلوی دهانش رفت و لبخند امیر آراد کش آمد.

- من امشب مراقب بودم شما سردرت بدتر نشه.

romangram.com | @romangram_com