#باورم_شکست_پارت_379
- جوابشون رو نمی دید.
سرش را بالا آورد و صاف نگاه نگاهش کرد. آنالیز یک لحظه ای سیاهی هایش که علامت خشم نداشت اما...
قدمی به سمتش برداشته شد، قدمی به عقب رفت و کمرش مماس دیوار صاف سر جایش ایستاد.
- فقط سوغاتی فرنگ؟ از کی اسم و فامیل عوض کردم؟
- ببخشید.
لبه ی شال یلدا را در دست گرفت و خیره نگاهش کرد.
بهت و شرمندگی اش لبخندی به لبش آورد و چه خوب که سرش پایین بود و نمی دید. این دختر می توانست خود آرامش باشد.
- چرا ببخشم؟ چی رو ببخشم؟
مابین خود و دیوار قفلش کرده بود و ذره ای جای تکان خوردن نداشت. لبه ی شال را از میان انگشتانش آزاد کرد. خیره نگاهش کرد. مثل کبوتری اسیر شده سر جایش ایستاده بود و دنبال راهی برای فرارمیگشت. قدمی عقب رفت و سر جایش ایستاد.
- من معذرت می خوام، حرفم درست نبود اما...
دستهایش روی سینه قفل شد و بی کلام نگاهش کرد . سوغاتی گفتنش را دوست داشت، عجیب پر از خوشی بود.
romangram.com | @romangram_com