#باورم_شکست_پارت_378


- آرزو ما داریم شام میخوریم. من بعداً باهات صحبت می کنم.
- وای الان هیجان زده ای؟
هیجان دیگر چه دردی بود؟ آن هم از نوع هیجانی که آرزو در خیال می پروراند.

- آخه این سوغاتی فرنگ چه هیجانی داره؟
- یلدا مسخره ی بهار هم میکنی؟ تو خودت بدتر ازبهاری.
آرزو میگفت اما گوشش چیزی هم مگر می شنید؟


- یلدا؟ مردی؟ کجایی؟ الو...
مرد؟ حقیقتاً در برابر نگاه خیره و ذوب کننده اش مرده بود دیگر. اینجا چه می کرد؟ دقیقاً اینجا و در این لحظه چه می کرد؟ آرزو چرا زنگ زده بود؟ اصلاً خودش چرا جواب داده بود؟
گوشی را پایین آورد همزمان سرش را.


romangram.com | @romangram_com