#باورم_شکست_پارت_377
نگاهش متعجب از این خبر، کمی در جایش جابجا شد .
خب. این اولین ضربه. مادر خدا بیامرزش؟ چرا؟
- این طفل معصوم تا بیاد طعم زندگی رو بچشه، اجل مهلت نداد و پدر و مادرش رو با هم در یک تصادف از دست داد.
تکان نخورد. ثابت سر جایش نشست و گوش داد، ذهنش دنبال یلدای آرام بود و هزار سؤال ریز و درشت در سرش می چرخید.
قصه ی زندگیش تلخ تر از زهر بود و باز نتوانست ردی از این زهر را در چهره ی همیشه آرامش بیابد.
- بفرمایید شام، خان داداش...
- چشم مونس جان، بفرما بابا جان.
از جایش بلند شد و به دنبالش به راه افتاد. اما امان از ذهنش که در گذشته و چراهایش باقی ماند .
- میشه من دستم رو...
- بله . راهرو ،سمت راست.
سری آرام تکان داد و به سمت راهرو رفت.
romangram.com | @romangram_com