#باورم_شکست_پارت_375

سبد ارکید که در دستش نشست، چشم و لبش ثانیه ای کوتاه به طرح لبخندی مزین شد. درست دیده بود دیگر... چشمش برق زد؟ ارکید دوست داشت؟....

- زحمت کشیدید، بفرمایید.
همقدم با بقیه به سمت سالن رفت و روی یکی از مبل ها جای گرفت.

- بفرمایید.
فنجان چای که مقابلش قرار گرفت ،سرش را بالا آورد و با تشکری فنجان چای را برداشت و روی میز گذاشت. بوی دارچین از همین جا شامه اش را نوازش می کرد.

- امیدوارم به قول یلدا ،عاشق دارچین جان باشید.
پس دارچین جانش بود. لبخندی زد و زیر نگاه خیره اش فنجان را به لبش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید.
- دارچین جان.
خنده ی محمود خان و خان جون که بلند شد، نگاهش به سر به زیر افتاده ی یلدای این روزهایش افتاد که در یقه اش فرو رفت بود. لبخندی زد و جرعه ای دیگر نوشید.

- فردا با مهندس میریم برای دیدن زمین. شما هم تشریف میارید.

romangram.com | @romangram_com