#باورم_شکست_پارت_373

- هر طور صلاح میدونی.
- اجازه بفرمایید من برم هتل، خانمها هم خسته هستد. من شب مزاحمتون میشم.
خدا پدر و مادرت را رحمت کند. دلش خواب می خواست و در گیر این بود که چگونه این مهم را به هم رساند. ضربان لعنتی به قصد کشت می نواخت.

- باشه مادر، ما شب منتظرت هستیم، تعارف نکن.
در عرض چند روز پدر جان و مادر جان، یلدا را شریک شده بود و چه شراکت دلچسبی. حس خوبی داشت. حرکتشان از سر خلوص نیت بود و به دل می نشست.
خداحافظی کرد و به سمت بیرون رفت.

استراحت چند ساعت در هتل، کمی سختی را از تنش بیرون کرده بود. نگاهی به ساعت انداخت و از جایش بلند شد. امشب را مهمان تابان ها بود ،پس باید زودتر آماده می شد.
دکمه ی بالای پیراهنش را بست و کت اسپرت مشکی اش را روی دستش انداخت و با برداشتن گوشی اش از اتاق خارج شد.

سبد گل را تحویل گرفت و سوار آژانس شد. نگاهش گیر سبد ارکید سفید بود. در ظاهر بخاطر ساده بودنش انتخابش کرد اما در حقیقت دلیل انتخابش را فقط یک حس آنی می دانست. همان لحظه اول به سمت سبد رفت و بدون هیچ تعللی انتخابش کرد.
با صدای راننده به خودش آمد و از ماشین پیاده شد.


romangram.com | @romangram_com