#باورم_شکست_پارت_372

- جون عمه، خیلی درد داره.
سری به علامت مثبت تکان داد و پلک هایش را روی هم فشرد.

- محمود چقدر دیگه از پرواز مونده؟
- نیم ساعت، چطور؟
- یلدا...
نگاهش روی ابروی گره کرده اش قفل شد. حجم زیادی از درد می توانست این طور نا آرامت کند.
ترجیح داد در سکوت شنونده حرف هایشان باشد. روزنامه را باز کرد و مشغول مطالعه شد، اما ذهنش همچنان میان گره ی ابروهایش باقی مانده بود.
*************

هوای آزاد را به ریه اش فرستاد و با احتیاط از پلکان هواپیما پایین رفت. خنکای هوا روی پوستش می نشست و کمی درد را تسکین می داد.

- شما بفرمایید حالا.
- عرض کردم خدمتتون جناب تابان، هماهنگ کردم.

romangram.com | @romangram_com