#باورم_شکست_پارت_371

- چی رو؟
- دانشگاه هم مدلش عوض شده.
متوجه نمی شد چه می گوید یا واقعا چیزی نمی گفت. منظورش را نمی فهمید.

- قبلاً اساتید پیر و کم مو بودند، امروز آلاگارسون و اتو کشیده.
خنده اش بلند شد و سر مونس و دستش هم زمان برای ساکت کردنش به حرکت در آمد.
با گوشه ی چشم یلدای خندان را نگاه کرد که معلوم نبود عمه جانش چه در گوشش خوانده بود که کلافگی رفع شده بود و می خندید.


ارتفاع ، بیچاره اش کرده بود و سردرد را به جانش انداخته بود . جایی برای تکان خوردن هم نبود. تا مسکن اثر کند، زمان می برد.
دست مونس که روی دستش نشست چشم باز کرد .

- بهتری؟
- عمه

romangram.com | @romangram_com